خورشید تباران


استقلال ، آزادی ، عـدالت اجتماعی

شعر کلاسیک از . میراسماعیل جباری نژاد ، م - اُدلی
ساکن کانادا - تورنتو ، تولد ، تبریز ، محله خیابان ( کلانتر کوچه ) رانده شده وطن
با مضامین ، 1 - ملی و میهنی، رزمی 2 - عاشقانه و عارفانه 3 - جلوه های طبیعت و خلقت 4- مناسبت ها ی ویژ ه
لطفا برای خواندن اشعار صفحات بعد در پانین صفحه در قسمت مستطیل بنفش روی
older post
کلیک فرمائید و همینطور تا آخر


Classic
poetry - in persian
1 - Heroic verse and Revolution 2 - Beauty of Nature and Creation 3 - Lyric Poetry......
miresmaeil jabarinezhad ( mim - odly)

**CANADA - TORONTO

1 -
Independence
2 - Freedom ( Liberty ) 3 - Social Justice For Iran


Thursday, July 19, 2012

میراسماعیل جباری نژاد * خط پایان و آغاز غزل *

* دو غـزل از استـاد و شا گرد *

* از اسـتـاد غـزل *
حافـظ
خیـز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پیشتر زانکه شود کاسه زر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غـلـغله در گنـبـد افلاک انداز

به سر سبز تو ای سرو که چون خاک شوم
ناز از سر بنـه و سا یـه برین خا ک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آ یـنه پا ک انداز

دل مارا که ز ما ر سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه تر یا ک انداز

ملک این مزرعـه دانی که ثبا تی نکند
آ تشی از جگر جام در املاک انداز

غـسل در اشک زدم که اهل طریقـت گویند
پاک شو اول و پس دیـده بر آن پا ک انداز

یارب آن زاهـد خود بین که به جز عـیب نـدیـد
دود آ هیش در آ ئینه ادراک انداز

چون گل از نکهت او جامه قـبـا کن حا فـظ
وین قـبا در ره آن قا مت چا لاک انـداز

* خواجه حا فـظ *

*********************
غـزلی از شاگرد کوچک حافظ
* میراسماعیل جباری نژاد
م - ادلی

* خـط  پایان و آغاز غـزل *

خا مـه = قـلـم

خامه بر عـشق بزن شعـر به اعجا ز ا ند ا ز
مشق پایان غـزل باز به آ غـا ز ا نـد از

با ل اندیشه به رقـص آ ر سر ِ قا ف ادب
روح سیمرغ غـزل نا ز به پر وا ز ا ند ا ز

غـنچه از پرده برون گشت به تالار چـمن
چـشم نر گس به تما شا ی گل نا ز ا ند ا ز

بلبلا ن را خبـر از باغ گل و سوسن کن
نغمـه در حـنـجـر ه ی مرغ خوش آ وا ز ا ند ا ز

بر سـر ِ گل بـنشا ن مرغ غـزل خوان چمن
شـور عـشـقـی به دل عا شق دلـبـا ز ا ند از

قـد م آ هـسـته بیا تا سر خلوتـگه دوست
دست دل بـر کمـر ِ دلـبـر طـنا ز ا ند از

پا ی جان بـد رقـه کن تا به طرب خا نه عـشق
نـغمـه در زیـر و بـم پـرده شـهـنا ز ا ند از

می کـشـد حسرت رو بوسیت این عا شق مست
نـظری حا ل بر این حال نـظر با ز ا ند از

د یـده دل بـگشا سوی تما شا گه را ز
سا غـر مـی به خـم حا فـظ شیرازانداز

حـلـقـه گوش بکن پـنـد شـهـنـشـا ه غـزل
مـشق عـشقـت به ره شا عـر ممتا ز ا ند از

جا م دل پر بکـن از باده سکر آور یا ر
بلبل گلشن دل نا ز به آ وا ز ا نـد ا ز

شـیـهـه تـوسن عــشـقـت کـشـیـد « ا ُدلی » که بیا
خـط پا یان غـزل با ز به آ غـا ز ا نـد ا ز

مـیـر اسماعـیـل جبـا ر ی نژاد
م - ادلی
کا نادا
****

میراسماعیل جباری نژاد * جمال دوست در آئینه عشق *

* دو غـزل دیگر از استاد و شاگرد *

* غـزلی از ا سـتـا د * خواجه حافظ

سا ل ها پیروی مـذهب رندان کردم
تا به فـتـوای خرد حرص به زندان کردم

من به سر منزل عـنقا نه به خود بردم راه
قـطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

از خلاف آ مـد عادت به طلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنـج روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقـی و کنون
می گـزم لـب که چرا گوش به نادان کردم

نـقـش مستوری ومستی نه به دست من وتوست
آ نـچه استا د ازل گـفت بکن آن کردم

دارم از لـطف ازل جنت فـردوس طمع
گر چه دربا نی میخانه فـراوان کردم

ا ین که پیرانه سرم صحبت یوسف بـنـواخـت
ا جـر صبری است که در کلبه ا حـزان کردم

صبح خیـزی و سلامت طلبی چون حـا فــظ
هـر چه کردم همه از دولت قـران کردم

گربه دیوان غـزل صد نشینم چه عجب
سال ها بندگی صاحب دیوان کردم
خوا جه حـا فــــظ
********
* غـز لی از شـا گرد کوچک خواجه *
میراسماعـیـل جـبـا ر ی نـژاد
م - ا ُد لـی

* جما ل دوست در آ ئـیـنـه عــشـق *

دل چو با کوه غـم عــشق تو سینا کردم
سینه را جلوه گه ِ طور تجلا کردم

بر دل بی نفـسم در قـفـس سینه چا ک
نـفسی ز آن دم جان بخش مسیحا کردم

چـشـمـه مهر تو جوشید چو در باغ خیا ل
گلشـن یا سمن و لاله شکوفا کردم

وعـده در وعـده دو صد داشتم از لیلی خویش
من ِ مجنون دل از امروز به فـردا کردم

زدم آ ن حلقـه گیسوی تو بر گردن دل
ای خوشا ، بردگی زلف چلیـپا کردم

سال ها بود ترا خانه به دوش ای دل ریش
من ترا حا ل در آغـوش خـدا جا کردم

مرمرین سینه تو دیدم و بر سینه عــشـق
سـیـنـه ریز خوش شبتا ب ثـر یا کردم

نوش داروی دل از سا غـر چشمان توشد
وه چه خوش نوشی از آن نرگس شهلا کردم

دست دل حـلقه بر آن گردن دلـدار زدم
بوسه در بوسه از آن صورت رعـنا کردم

شاه بیت غـزلم وصف جما لت شد وباز
با گل روی تو این قا فـیه زیـبا کردم

موج گیسوی تو زد چون لـب دریا ی خیال
روح تـفـتیده د ل سوی به دریا کردم

چـشم د ل باز شد ا ند ر دل آ ئـیـنـه آ ب
نـقـش سیما ی تو در آب تما شا کردم

« چارده » خواهم از آن عشق مه و خورشیدم
روز و سال است در این دائـره پید ا کردم

راز عـشقـی که در این دائـره می گشت نها ن
من به خا ل سـیـه یار هـویـد ا کردم

ا ین نها ن دا ئره را چرخش من بود به خویش
وه چه خـوش چرخ که با یار دل آرا کردم

« ا د لی ِ » محفـل عـشقـم که به هر محرم راز
راز نا گفـته ا ین دائره گویا کردم

میراسما عـیل جباری نژاد
م - ا د لی

میراسماعیل جباری نژاد طلایه دار عشق

* این شعـر قـبـلا در
1- روزنامه اطلاعات شماره چهارشنبه نهم آذر 1367
2- روزنامه کیهان شماره دوشنبه 27 شهریور 1368
3- مجله وارلیق شماره مرداد وشهریور ومهر ( ویژه نامه شهریار )
4- و در مجموعه شعر ( یادواره شهریار) به تالیف دکتر محمد حسین مبین
5- مجله خانواده چاپ تورنتو
و چند .....
و در مراسم شب شعر 18 بهمن در تالار وحدت ( تالار شهریار ) دانشگاه تبریزدر
حضور خود استاد شهریار در سال 1364توسط سراینده شعر ( میراسماعیل جباری نژاد- م - ادلی )
قرائت شده است.

* این قصیده را در سال 1362 سروده ام ، ولی حیف و هزار حیف که در نهایت استاد شهریار به دام خامنه ای صیاد گرفتار شد و حلاوت و شیرینی غزل هایش را بر مردم روزگار خویش تلخ کرد و محبوییت واقعی خود را از دست داد. هر چند که افتادن او به دام خامنه ای خود دلایل آشکار ی داشت ، اما ای کاش .....................، چاپ

* طلایـه دار عـشق *

تو از ایل دلیر « آذری » والاتبارانـی
سپه سالار شعری شهریار روزگارانی

عـروس حجله شعری میان هاله ای از نور
زلال توتیا ی مه ، به چشم مه عـذ ارانی

تو خود اوج کلامی شاه بیت ناب هر دیوان
به لوح سینه ی دوران تو نقش زرنگارانی

نما د پاک ایمانی خلوص معنی عـرفان
طلایه دار عـشقی در صفوف تکسوارانی

زهی ، ای نی نواز شعر ناب حافـظ شیراز
تو خود تند یس عـشقی شاهکار شاهکارانی

بسا ، مشرق زمین را افتخاری بس بزرگی تو
امـیـر ملک عـشقی تاجـدار روزگارانی

به سر بنها ده ای گلتاج زرین غـزل ها را
توالحق شهریارا،شهریار شهریارانی

تو پژواک « سهندی » پیام شعر آزادی
صدای نهضتی دیگر ز نا ی کوهسارانی

خروشی تو خروش موج توفان زای دریائی
سکوتی تو سکوت قـطره اشک داغـدارانی

شفای عاجل دردی به زخم کهنه ی دل ها
شراب کهنه دیگر به جام میگسارانی

گهی عاقـل کنی مجنون ، گهی مجنون کنی عاقـل
گهی آرامش جانی قـرار بـی قـرارانی

حیات تازه می بخشی به جان مرده یاران
دم ِ جان بخش عـیسائی امید قـلب یارانی

به حجم قـیر گون شب بسان اختر تابان
طلوع صبح صادق در شب شب زنده دارانی

بسان آذرخشی در کلاف مخمل ابری
نزول رحمت باران به صحن کشتزارانی

قـیام جوشش آبی به ذهن تفـته هامون
نوای شاد شاد نوشخند جویبارانی

سرود جاری رودی میان خرمنی از گل
و آواز قـناری های ناز سبزه زارانی

صدای گام خورشیدی به گوش ماه فـروردین
سکوت دشت عـریان را قـیام نوبهارانی

به گوش خاک سوزان بیابان های لب تشنه
سرود نـم نـم ِ گلبوسه های پاک بارانی

صدای دلکش بادی به تالار بهارستان
ظـهور ناز رقص گل به بزم جو کنارانی

توئی شبنم که بنشستی به روی لاله خونین
تو فـریاد سکوتی اشک سرخ دا غـدارانی

به جام جان جان ها دُردی سکرآورعشقی
و شعر دلنشین بیت بیت آبشارانی

تو در آئینه شعـرم نمی گنـجی ، نمی گـنجی
بهاران را گلستان از هَزارانی ، هـزارانی

سخن بس کن بخوان « ا ُدلی » سرود سربـداران را
که آذر بایجان قـهرمان را سربدارانی

میراسماعیل جباری نژاد
م -ادلی

ا ُدلی = به معنی آتشین در زبان شیرین آذری
هـَزار = بلبل

میراسماعیل جباری نژاد - ملکه مَلَک ها


* مـلـکه ی مـلـَک ها *

آتش مهر تو چون در دل غمبار گذشت
نور عشقی شد واز چشم دل تا ر گذشت

گل عشق تو چو شد زینت گلخانه دل
عطرعشقی زد وبرسینه چه خوش بارگذشت

قدمی رنجه کن و بر سر بالین من آی
تا به بینی که چه بر عاشق بیما ر گذشت

گل یاد تو چنا ن در دل زارم بشکفت
جگرم خون شد و از دیده ی خونبا ر گذشت

این همه شعله که پیچیده به خرمن گه عرش
سوز آهی است که از سینه تبدا ر گذشت

کهکشا ن شعله ور از شعشعه آه من است
وه .چه آهی که از این گستره چون نار گذشت

مانده ام حیرت مهرت که چه آسا ن آمد
موجی از غم شد وبر سینه چه دشوار گذشت

به چه معیا ر توان گفت عیار رخ تو
که عیار رخت از وسعت مقدا ر گذشت

خا ل هند وی تو را دیده دو صد بود، ولی
کس ندانست چه بر پرده سیتا ر گذشت

می کشم حسرت روبوسیت ای ماه منیر
تو چه دانی که چه بر چشم گهر با ر گذشت

نا ز تو پرده تالا ر فلک را به شکا فت
شور و شیدا ئیت از وسعت تالا ر گذشت

مشتری» مشتری نا ز جما لت شده نا ز »
نا زم آن ارزش نا زت که ز با زا ر گذشت

ها له زد مهر تو بر دائره ی چرخ فلک
کهکشا نی شد واز چرخش پرگا ر گذشت

زهره از طا ق فلک محو تما شا ی تو گشت
وه. چه خوش وصف تواز عا لم اسرا ر گذشت

زهره سا زی زد وکیوا ن به خروش آمد ونیز
فرقدا ن رقص کنا ن از سر اقما ر گذشت

برق سیما ی تو و جلوه ی طنا زی تو
آن چنا ن از قلل گنبد دوا ر گذشت

که سراپای فلک غرق عرق گشت ونیز
کهکشان ذ ره شد واز دل سوفار گذشت

پرتو عشق تو از برج بلورین فـلـق
رود نوری شد واز طا ق شب تا ر گذشت

آتش مهر تو بر سوز گران برهوت
آذرخشی شد و از ابر گهر با ر گذشت

صف به صف لشکر گل خیمه برافراشت به دشت
عطر جا ن بخش نسیم از دل گل زا ر گذشت

نکهت بکر مسیحا به دل دشت نشست
صد قطا ر گل سرخ از سر کهسا ر گذشت

غزل گل به شکفت در دل بستا ن ادب
تا ز اندیشه من خاطر دل دا ر گذشت

که ، غزل گفت براین طرح دلآرائی من
خون عشق است که از رگ رگ آثا ر گذشت

این غزل نیست که از دفتر من می خوانی
تب عشقی است که از سینه تب دا ر گذشت

ادلی آن شور تو در شعر اهورا ئی عشق
نغمه ای بود که از پرده پندا ر گذشت

نا ر = آتش
سیتا ر = از آلات موسیقی هند که نوا ئی بسیار جا نسوز دارد

سوفا ر= سوراخ سوزن
نکهت = بوی خوش

زهره = نام سیاره که در ادبیا ت ما به عنوان
ستاره ی تار زن و سا ز زن مشهور است
مشتری » = نام سیاره»

میراسماعیل جباری نژاد
م - ادلی

میراسماعیل جباری نژاد - سفر با دلیجان عشق

* سـفـر با دلیجا ن عـــشــق *

سرود جوشش آبی سراپا شور و غوغائی
درون ساغر جانم شراب ناب گيرائی

زلال زمزم شعری در اوج خلسه ء شاعر
پری زاد نجيبی دربلورين کاخ رويائی

حلول پر شکوه ماه سيمين تاج شبتابی
شلال نيلی نوری ، درخشانی ، دلارائی

شميم بکر سوسن های ناز سبزه زارانی
و آ واز دلا ويز قناری های صحرائی

تو بازی های ناز بره آهو های طنازی
بسيط سبز و چشم انداز روح انگيز زيبائی

سکوت گلشن دل را قيام نوبهارانی
شميم دلکش ياسی گل خوش رنگ و رعنائی

گل پژمرده زردم به چهرم شبنمی از غم
گل قــند يـل خورشيدی ز طا ق صا ف مينائی

تو عطر روح بخش خوشه خوشه يا سمن هائی
سرود نوشخند آب در پهنای گلها ئی

به بزم باد در چشم خمار محرم نرگس
تو رقص سوسن عريان و اين رقاص صحرائی

به حجم تيره ء شب پرتو سيمين مهتابی
عروس آ سمان هائی در اوج ناز وشيدائی

غريق ورطه دردم در عمق ظلمت يلدا
شکوه شعشع سيمين مه در شام يلدائی

بيا ای راحت جانم بخوان بر چشم بی خوابم
در اين شبهای توفانی سرود گرم لا لا ئی

بيا جانا نفس بر نعش سرد جان جانم ريز
که جان مرده ء دل را دّ م جانبخش عيسائی

گل عشق تو در گلدان قلبم زنده خواهد ماند
چو عيسا گر مرا کشتی به گيسوی چليپائی

گل نيلوفر عشقی به گلدان دل عاشق
بيا صد ريشه زن در خاک دل اميد فردائی

من آن فرهادم و مجنون من آن وامق من آن يوسف
تو شيرينی تو ليلائی تو عـذرائی زليخائی

مرا با تو چه حاجت بر شراب ناب انگوری
مرا پيمانه پيمانه توئی پيمانه پيما ئی

مرا ای پرتو آيات سبز پا ک يزدانی
تو آن طور تجلا در ستيغ طور سينائی

ز اليا ف غزل با فم ترا در قصر رويـا يم
که زرين کسوتی برقا مت عـريان تنهائی

دليجان غزل را با سمند عشق می رانم
سفر با بار اشکم می کنم تا مرز رسوائی

ترا ای لعل نا يابم نمی يابم نمی يابـم
چو د ُری در صدف پنهان و در اعماق دريا ئی

ترا در بيت بيت سينهء شعرم می آ ويزم
که سينه گاه شعرم را گلو بند ثريائی

سرود عشق با « ادلی » نمی خوانی نمی خوانی
به خلوت کلبـه شاعــر نمی آ ئی نمی آ ئی

میراسماعیل جباری نژاد
م - ادلی

میراسماعیل جباری نژاد مخمل نور - م - ادلی -

* مخمل نــور *

خبر آمد که تو آن مونس جان می آئی
باده نابی و در رطل گران می آئی

تو همان شعر منی که از دل این جنگل نور
هم چو طاووس غـزل جلوه کنان می آئی

تنت از مخمل نور ه ، لبت از گلپر عشق
تو پری زادی و از باغ جنان می آئی

وه که بر بستر این پیر می آلوده شب
غنچه لب ، لاله فشان ، تازه جوان می آئی

صبحدم ، با تپش سمفونی نرم نسیم
هم چو دوشیزه گل رقص کنان می آئی

دل ما حلقه زدی، برسر کاکل زر خویش
ای که آزاد و رها خود به میان می آئی

مژه ات نیزه ی تیز است ، کمان ابرویت
ای که با تیر و کمان کشتن جان می آئی

دل من در تب سر مستی شهلای تو سوخت
چون غـزالان ختن غـمزه زنان می آئی

شفق مهر تو افتاده در آفاق وجود
نور عشقی ، زکران تا به کران می آئی

نازنینا ، تو در این گنگره ی سبز هنر
شعر شیرینی و با شور بیان می آئی

یا که چون سبزترین سوسن بستان خیال
غـزلی چون عـسلی روی زبان می آئی

نفست هم نفس اطلسی باغ خداست
چون عـروس لب جو مشک فشان می آئی

جگرم در عطش حسرت دیدار تو سوخت
وه که با قامتی از سرو روان می آئی

شهد گل ریزد از آن غـنچه لب گلگونت
خوش تر از شیره گل نوش دهان می آئی

دیده ام روشنی از ماه رخت می گیرد
ای که در ظلمت من نور فشان می آئی

بر سریر دلم انداخته ای نقش جهان
هم چو شاه پریان مهر نشان می آئی

تو مگر قـیـصر رومی که در این قصر خیال؟
کوهی از فـر هی ِ تاج کیان می آئی

یا که اسکندر عشقی که در این وادی دل
هم چنان فاتح و تکتاز به جان می آئی

طرح چنگیزی ناز تو به نازم ، که چنین
بهر ویرانی این قلب جوان می آئی

ای که در ظلمت پائیزی این فصل غریب
هم چو محبوبه شب عطر فشان می آئی

« اُدلی» ام شعله عشقت به سراپای تنم
وه که با داغ گران بر دل جان می آئی

اُدلی = آتشین در زبان آذری
رطل گران = پیمانه بزرگ شراب
سریر = تخت پادشاهی
فرهی = شوکت = شکوه و عظمت
غـمزه = کرشمه = عـشوه
قیصر = لقب پادشاهان و امپراطوران در روم باستان )
شهلا = چشم سیاه و فریبنده
غزال = آهو
گلگون = گلرنگ = سرخ رنگ

میراسماعیل جباری نژاد
م -ادلی

miresmaeil jabarinezhad.مروارید عـشق

* مـرواریــد عــشـق *

قامت ناز تو و اوج تماشائی من
موج گیسوی تو وغـرش دریائی من

خط ابروی تو و مشق غـزل د ر غـزلم
قصـه عـشق تو و دفـتـر رسوانی من

کـفـر گیسوی ترا مهر مسلمانی من
گردش روی ترا چرخش بینائی من

رفـتـه تا اوج جنون قـیـس بیابانی تو
تو کجا مانده ای ای دلبر لیلا ئی من

ای صفا بخش دلم طور تجلا ی غمت
قامت افـراخـته بر سیـنـه سینا ئی من

سینـه آ ذین شده با لوءلوء لالای سرشک
راز عـشقـی است در این عـقـد ثریائی من

می در خشد چو فـلق ای مه و خورشید نگاه
شعـشع مهر تو در ظلمت یلـدا ئی من

آ سمان شعـله ور از آتش آه دل من
نور عـشق است در این آ تش شیدا ئی من

شعـر شیرین مرا گوش دو صد فـرهاد است
تو نمان بی خبر از طرح دلا را ئی من

پر کشد مرغ غـزل از قـلل قاف خیال
زا ل دل پرورد ا نـدیشه عـنقا ئی من

چشم دل باز کن ای بی خبر از عا لم عـشق
ادلیِ عـشق ام و بین شعشعه آسائی من

اُدلی = به معنی آ تشین در زبان آ ذری
میراسماعیل جباری نژاد
م - ادلی

miresmaeil jabarinejad - با غزال غزل

 
*  با غـزال غـزل *
شکفته غـنچه عـشقت به شا خسار غـزل
شمیم یاد تو می پویم از بهار غـزل

شرار هجر چنان زد به عـمق خرمن جان
که بانگ وصل تو پیچید در سه تار غـزل

غـزا ل تیز غـزل بین در اوج کوه هـنـر
که ناز عـشق تو ریزد به کوهسار غـزل

کمند زلف تو بندم به بنـد بنـد دلم
و چشمه سار دلم را به آبشار غـزل

سفیر یاد تو آ مـد چو از ولایت چشم
سرود عـشق تو پیچید در شعار غـزل

ز کهکشان غـمت چرخد ای الهه عشق
سفینه اشک دلم در دل مدار غـزل

شراب عشق تو نازم که برده در مستی
سرِ سلامت مارا به اوج دار غـزل

بکش به کلک خیال « ادلی آن نگاره یار
به کاخ مرمر شعر آر شهریار غـزل
میراسماعـیل جباری نژاد
م - ادلی

میراسماعیل جباری نژا د- شعله عشق

* شـعـلـه عـــشـق *

باده امشب ز خـُم نر گس شهلا زده ام
پرچـم مهـر تو بـر با م ثـر یا زده ام

خیـزد از سلسلـه زلف تو صـد موج چه باک
غـرق در حسرت این موج به دریا زده ام

با تو بر گلشن سر سبز بهاران چـه نیاز
من که با عـطر خیال تو به صـحرا زده ام

نوش داروی دل از ساغـر چشمان توشد
وه . که با نرگس شهلای تو صهبا زده ام

خواندم آن جلوه چشمان تو خورشید ، ولی
شام گـیـسوی تو در قافـیـه یـلـد ا زده ام

به گل روی تو ای نو گل شاداب دلم
خط سرخی به سرا پرده گل ها زده ام

من د یوانـه اگر خانه به دوشم چه عـجب
حـلـقه دل به در   ِ خا نه لـیلا زده ام

« اُدلی » ام شا عــر د ل سوخته مکـتب عـشق
وصف سیما ی تو در قا فـیـه زیبا زده ام

* میراسماعـیـل جـبـا ر ی نژاد
م - ادلی

ادلی = به معنی آتشین در شیرین آذری
*****

میراسماعیل جباری نژاد - با شاخه گل نسرینم


* با شاخه گل نسرین ام *

چه شود ؟ ای گل خوشبوی تر ِ نسرینم
شاپرک باشم و بر ساق گل ات بنشینم

تن نیلوفریت پاک به چسبد تن من
شیره عشق تو نوشم به سر ِ بالینم

رخ پائیزی من رنگ شفق خواهد شد
گر به باغ ام به دمد شاخ گل نسرینم

سوسن عشق تو شد گلبزک باغ خیال
سنبل مهر تو آویخته در پر چینم

با تو من وسعت باغم پرم از سوسن و گل
توئی آن عطر خوش یاس چمن آذینم

همه از باغ و گلستان تن گل می چینند
من ز رخسار گل ات روح گلستان چینم

می زنم نغمه «فرهاد »که با خسرو عشق
شهد گلبوسه بنوشم ز لب ِ « شیرینم»

زنگ عقل از سر خود پاک کنم چون «مجنون»
تا در آئینه دل چهره ی لیلی بینم

دیده بر راه صنم دوخته ام در ظلمت
تا د هد عشوه مرا ماه رخ پروینم

می ِ انگوری من پر شده در تُنگ لبت
مستم از جام لب ِ یار قدح آئینم

تاب گیسوی سیه بر سر دوشم بفکن
که از سیه زلف تو چون قوس قزح رنگینم

« اُدلی ام ز آتش هجران تو ای یار بیا
داغ صد لاله شکفت از جگر خونینم


اُدلی = به معنی آتشین در زبان آذری
تر = تازه ، نو ، پر طراوت

پر چین = حصارکی که دور باغ و باغچه می کشند و با گل زینت می دهند

میراسماعیل جباری نژاد
م- اُدلی

میراسماعیل جباری نژاد - کالسکه ران مهتاب

* کالسکه ران مهتاب *

غـروب زرد پائیزم غـروب فصل عـریا نی
طلوع عصمت خورشید در فصل بهارانی

سیه دود غلیظم رانده از بال فضا پیما
نمای شوکت رنگین کمان در زیر بارانی

کویر داغ و سوزانم ، سکو تی وحشت انگیزم
تو چشم اندازی از گل های رنگین گلستانی

تو در پهنای گلبار و زمرد گون دشتستان
خـرام پر شکوه گـلـه گـله نا ز جـیــر انی

سجودی تو سجود گل به فـرمان نسیم صبح
غـروری تو ، غـرور اوج اوج کوهـسـارانی

نهایت ، ظلمت شامم چو شبهای زمستانی
فـروغ چلچراغـی تو در این شب های ظلمانی

سمند نیلی ماهی در اوج طلمت یلدا
که در پهنای شب کالسکه مهتاب می رانی

تو ای گل سوگل نازی عـروس حجله رویا
زلال چشمه نوری مه و خورشید را مانی

ز طاق شرقـی چشمان نرگس وار مخمورت
در خشد کهکشانی از ستاره ، های مرجانی

بیا با ما دمی بنشین کنار چشمه ا لـفـت
به دامانت به ریزم صد سبـد گل های ریحانی

صدایت می کند « ادلی » نمی آ ئی نمی آئی
سرود مهربانی را نمی خوانی نمی خوانی

* میراسماعـیل جباری نژاد
م - ادلی

میراسماعیل جباری نژاد - نشاندار عشق


* نشان دار عـشق *

بلبلی شوریده ام بی بوستان افـتاده ام
بی چمن ، بی یاسمن ، بی ارغـوان افتاده ام

قِیس وش آواره ام با سوز و ساز یاد یار
در پی لیلی خود بی خانمان افـتاده ام

قـایق بشکسته ام در قلب اقیانوس درد
در حصار دام صد موج گران افـتاده ام

صید خونین پیکر صیاد دردم ، ای دریغ
در کمند زلف یک نامهربان افـتاده ام

زردی رخسارم از نا مهربانی های توست
بی تو در گنج زمان از آب ونان افـتاده ام

از غم هجران تو در نو بهار زندگی
چون گلی پژمرده در چنگ خـزان افتاده ام

در بلور اشک من رنگین کمان عـشق توست
در سپهر مهر تو رنگین نشان ا فـتاده ام

سینه پر آه من چون کوهی از باروت عـشق
در خیال نهضت آتشفشان افـتاده ام

قـصه عـشق مرا با قـیس برابر خوانده اند
وه که با دیوانه ها هم داستان ا فـتاده ام

محمل خورشیدم از هفت آسمان های بلور
کهکشان تا کهکشان در بیکران افـتاده ام

واژه واژه شعر ناب روزگارم ، ای دریغ
بیت بیت از دفتر شعر زمان افـتاده ام

« ادلیِ خونین دلم با صد نشان عا شقـی
در دیار بی دلان گر بی نشان افتـاده ام

* قیس = نام مجنون عاشق افسانه ای لیلی *

* میراسماعـیل جباری نژاد
م -ادلی